تبليغاتX


********************************************************

**************************************** ********** ****************************************************** ********************************************************* آسمان شب
شعر و متن ادبی

شعري براي تو

 

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...

تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...
لمس  کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...

كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد
لمس کن گونه هایم را که خيس اشك  است و پُر شیار ...
لمس کن لحظه هایم را ...
تویی که نمی داني من كه هستم٬

لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن  ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط مینا | 
bgg
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط مینا | 
                          

 

                                      

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 7:49 قبل از ظهر  توسط مینا | 

زندگي،يك لبخند،يك احساس

در نگاهي روشن

ازفراسوي افق،تا ته آينه هاست

زندگي

باصداقت،باشوق

با تپشهاي دو نبض عاشق

همدل و همراه است

زندگي بركه اي از شاديهاست

كه چنان معني زيباي شفق،بي همتاست

ودر اين بركه نور ،ماهي قرمز عشق

باسرشت باران ،هم بازي،هم پيماست

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 7:36 قبل از ظهر  توسط مینا | 

اینک تمام نشان ها همه یک یک نشسته اند،
    بر یاد و خاطرم
چون یاد و خاطره همه یک یک گذشته اند
!
دیگر مرا نمی برند به رویای دور دست
«خورشید بی غروب دلم» بر شفق شکست!
   می سازمش ز نو، 
 از عشق گرم او
!
وانگه دوباره به اوج خواهمش رساند
روزی به برج پر از نور خواهمش نشاند
 
می خواهمش هنوز
، چو آن روز
 همچو جان
-
می جویمش همیشه همیشه ز بی کران
...
   مغرور و شاد و مست
،
    غزلخوان و سرگران
!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 7:20 قبل از ظهر  توسط مینا | 
       

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 8:4 قبل از ظهر  توسط مینا | 

پروردگارا!
در آفتاب کم رنگ زندگیم و پیاده رویی که نمی دانم به کدامین خیابان منتهی می شود و در طلاطم شاخه های بی برگ، زیر چتری که مرا از باران مهربانت جدا می کند به دنبال نیمکتی می گردم که لبریز از رویاهای کودکانه و آرامش دل های بی قرار باشد آنگونه که بتوانم تو را در ذره ذره وجودم احساس کنم

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 6:33 قبل از ظهر  توسط مینا | 

 

شب،مهتاب،من
دیشب با خیال تو به مهتاب سفر کردم
از کنار شاخه بید زمان از یاد تو گذر کردم
این بار باز نگاهت همچون صدایت غم پنهانی داشت
زخم های دیرنت سرپوشی از پریشانی داشت
من با خیال تو دیشب از جادی بی انتهای شب گذر کردم
این بار باز هم از حسادت به مهتاب نظر نکردم
بی تو مرا، مهتاب رنگی دگر است
زلف های پریشان شب برایم غم دگرست
بی تو شب برایم کابوسی از آخرین نگاه توست
چشمان پور شور تو در شب برایم فانوس راه
بازکابوس رفتن تو در خیالم نقش می بست
با زلفی پریشان ، با زخم دیرینت سوار بر دوش باد
و کابوس رفتنت مرا به آتش کشید
بی تو بودن و بی تو به مهتاب نگاه کردن
برایم دردو کینه و آه و حسرت
دیشب با خیال یاد تو
شب را به صبح سر کردم
این بار هم باز ازروی خجالت به تو نظر نکردم
بی تو بودن و بی تو به مهتاب نگاه کردن برای من کابوسی از رفتنه دیرینه توست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 6:48 قبل از ظهر  توسط مینا | 
 دوستای خوبم یادتون نره که نظرات شما واسه من خیلی مهم و با ارزشند

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 7:12 قبل از ظهر  توسط مینا | 


دوستم داشته باش،

که تو را می خوانم، که تو را می خواهم.

دوستم داشته باش،
که تویی در نگهم، تو نوایم هستی.
چون تو را می پویم، آسمان فرش من است.
رود سرمست من است.
من تو را می جویم، با سر انگشت دلم روح پر نقش تو را می پویم.
شادم از این پویش، مستم از این خواهش.
 اگر پلک زنم، نکند محو شوی

                                                           اگر گریه کنم،
                                  نکند پرده اشک نقش زیبایت را اندکی تیره کند!
                                   از رهی می ترسم، که تو همراه نباشی با من
                            از شبی در خوفم، که صدایت برود، دور شود از گوشم.
                                                            آن شب نرسد
                                         یا اگر خواست رسید، من به آن شب نرسم

                                                  
  

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 7:14 قبل از ظهر  توسط مینا | 
                               بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی وابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه ی شوق پرستو های شاد

خلوت گرم پرستو های مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

!خوش به حال روزگار

خوش به حال غنچه های نیمه باز

-خوش به حال دختر میخک - که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب        

+ نوشته شده در  جمعه 13 مرداد1385ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط مینا | 

اي كاش مي شدكه آنقدرخوب بود كه فرصت خوب بودن را ازديگران گرفت،

و اي كاش مي شد كه آنقدر از بديها دور مي شديم كه ديگر هيچگاه دست نا زيباي بديها به ما نمي رسيد،

چرا كه من هنوز باور دارم كه مي توان بهتر زيست. در راه متعالي شدن شرط اول قدم آنست كه

 باران باشيم، باران با سخاوتي كه هم بر كويرمي بارد و هم در دشت سرسبز،
آري اينگونه مي توان بهتر زيست ،عاشق تر ماند، شاعرتر شد و در نهايت جاودانه شد
.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 7:56 قبل از ظهر  توسط مینا | 

                                          

آسمان
نغمه خاطر نواز مرغ شب
کاروان ماه راهمراه بود

نيمه شب ها آسمان را عالمي است آه اگراين آسمان بي ماه بود

اختران قنديل ها آويخته زير سقف معبد نيلوفري

کهکشان لرزنده همچون دود عودمي کنددربزم ماه افسونگري

راز هاي خفته درآفاق دوردرسکوت نيمه شب جان مي گرفت

پر به سوي آسمان ها مي گشوددامن ماه درخشان مي گرفت

خوشترازشبهاي مهتاب بهارعالمي ديگرکجاداردخدا؟

عالم تنهايي وانديشه هاستعالم عشق واميدوآرزوست

 

      
                                                                                   

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 7:14 قبل از ظهر  توسط مینا | 

من همان دخترک نقره پوش شب های سیاه آسمان زندگی ام.

 

من همان دخترکی هستم که مانند ستاره ای برتمام آدم ها لبخندی زندشاد است

 

 وهیچگاه رنگ خزان ندیده است وهمیشه خوشحال وبهاری است

 

 من همان دخترکی هستم که تاب دیدن مرواریدهای غلطان نشسته بر صورت خردسال را ندارد

 

   من همان هستم که پادشاه سیاهی و ظلمت به من لقب فرشته داده است.

 

                آری من همان فرشته ای هستم که از جایی دور برای برای مهربانی آمدم

 

                    وروزی هم از همان راهی که آمد ام باز خواهم گشت

 

             بدون اینکه کسی بفهمد که من که بودم وچه بودم وازکجاآمده بودم.

                     

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط مینا | 


توی جاده محبت من يه عابرم هميشه
يه مسافرم كه با تو راه من تموم نميشه
توی جاده محبت پره سبزه پره ميخك
می دونم هستی هميشه كنار اين قلب كوچك
جايی كه عبوراز اونجا سخت ميشه با دل تنها
ميشدم پل رد ميكردم تو رو از جاده غمها
كوله بارمون توی راه غزلهای عاشقونه
توی اين راه جون ميدم من به پای تو بی بهونه
بيا تا اين جاده بر پاست من و تو باشيم مسافر
دستمون به آسمون كه برسه از راه يه عابر
تا كه راه رو بشناسه بگذر بی خطر از اين راه
برسه به قلب يارش بفشونه نور به اون ماه
ازخدا ميخوام كه جاده تا ابد پاينده باشه
سبزی جاده نشونه عشقای آينده باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط مینا | 
            

 

            

    دوستان عزیز نظر شما بیش از انچه که فکرکنین واسه من مهمه !!!

        

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط مینا | 

اميدم براي تو مي سرايم ...

بيا تا تا نقش رويت را به نقشي از طلا گيرم

بيا تا خاك راهت را به روي ديده ها گيرم

بيا تا بر جمال تو گل ريحان نشانم من

بيا كز ساغر چشمت شراب جان فزا گيرم

بيا كه ديده خون بارد ز بس كه در رهت ماندم

بيا تا خاك اقدامت به جاي توتيا گيرم

بيا كه بي تو تنهايم دلم بي اشنا باشد

بيا تا من در اغوشت بردل اشنا گيرم

بيا كه پايابم برفت ز هجر رخ تو اميدم

من احوالت ز كه پرسم سراغت از كجا گيرم

بيا در محفل ليلي كه كام دل بر اري تو

بيا اندر كنار من كه از دل صد نوا گيرم

بيا كه انتظار تو را دارم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 8:29 قبل از ظهر  توسط مینا | 

  

 بامدادان به باغ رفتم تا برایت دامنی گل سرخ بچینم

 

.اما آنقدر گل چیدم که دامنم تاب نیاورد و بندش بگسست

.

بند دامنم بگسست و گلهای سرخ همراه نسیم ، راه دریا در پیش گرفتند و همه رفتند

 

 و هیچکدام باز نگشتند. فقط امواج دریا لختی چند به رنگ گلها درآمدند. تو گویی

 

 لحظه ای آب و آتش به هم آمیختند

.
اکنون دیگر گلی ندارم که ارمغانت کنم. اما هنوز دامنم از بوی گلهای سرخ عطر

 

آگین است. اگر می خواهی عطر گلها را ببویی امشب سر به دامانم بگذار

.

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 7:34 قبل از ظهر  توسط مینا | 

نگاه کن دیده گانت را بگشا و ببین


در کدامین جا ی دنیامی توان چنین نقاش ماهری را یافت


که غروب خورشید رابه این زیبایی قلم زند


در کجای دنیامیتوان باغبانی بهاین زبردستی رایافت


که جنگل هاو گلهارا به این زیبایی پرورش دهد


در کجای این زمین خاکی میتوان شاعری به این هنرمندی را یافت


که ترانه های باران را به این زیبایی بسراید


در کجای این زمین سبز می توان موسیقیدانی به این هنرمندی را یافت


که موسیقی باد را با آهنگ شاخ وبرگ درختان بسازد


در کجای این کهکشان میتوان معماری به این زبردستی را یافت


که این کره خاکی را به این نظم و زیبایی معماری کند


او کیست که از همهبرتری دارداو کیست که تمام در ختان او را تعظیم می کنند


او کیست که تمام مرغان عالم در تسبیح اویند

او کیست که تمام ابرهای آسمان بهفرماناو درحرکتند


نمی دانم هر چه فکر میکنم جز یک نفر کسی را پیدا نمیکنم که تمام این کارها را بانیم نگاهی انجامدهد
آری فکر کنم که شما هم فهمید ید او کیست


او خداست خدایی که همه عاشقان عالم سعی می کنند به این معشوقه ی خود نزدیک شوند وذکراو گویند.


اوخدای تمام عاشقان این دنیاست


اوست که می افریند و می میراند

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 7:10 قبل از ظهر  توسط مینا | 

ذهن ما باغچه است .....گل در آن بايد کاشت


.......و نکاري گل من


علف هرز در آن مي‌رويد
......


زحمت کاشتن يک گل سرخ


کمتر از زحمت برداشت هرزگي آن علف است
.....


وقتي خداوند شما را به لبه ي پرتگاهي هدايت کرد


کاملا به او اعتماد کنيد


چون يکي از اين دو اتفاق خواهد افتاد
:


اوشما را ميگيرد اگر بيفتيد..........يا اينکه
.........


يادتان ميدهد چگونه پرواز کنيد.......

 

               

 

          

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 6:53 قبل از ظهر  توسط مینا |